... یه گردش شهریوری ...
هوا هوای خنکی بود ...
جمعه صبح رو میگم ...
اولین روز شهریور ٩٢ ...
با اینکه هنوز تو کوچه پس کوچه های تابستون در حال گذریم اما ...
اما بوی پاییز عطر تازه ای داده به مشاممون ...
دلم محیط بیرون از خونه رو می خواست ...
با یه دو دو تا چهار در عرض پنج دقیقه تصمیم گرفتم بریم بیرون ...
با فرستادن بابا برا خرید مرغ برا جوجه و تماس با مادری برا دعوتشون ، وسائل رو جمع کردم ...
ساعت 12:45 حرکت کردیم


و واسه ساعت 2 رسیدیم و تا ناهارمون حاضر بشه ساعت 3:00 شد ...
برات از خونه یه سطل شن آوردم تا اونجا سرگرم باشی و شما هم حسابی از لحظه ورود بعد از یه قدم زدن با مادری و سنگ پرت کردن تو دره که عاشقشی ،مشغول شن بازی شدی تا موقع ناهار ...




دیگه همه سر و بدنت پر از شن شده بود ، اما حسابی با دل سیر شن بازی کردی ...
و به همه جا شن میپاچیدی و هیچ محدودیتی نداشتی ...
چون به بوی کباب حساسی و با روشن شدن کباب یه ریز بهونه کباب میگیری این بار از خونه یه ذره غذا که از کرفس ناهار روز قبل مونده بود آوردم تا تو اون لحظات یه چیزی بخوری و یه ته بندی کرده باشی ...
بعد از ناهار خوردن هم یه خواب ییلاقی 2 ساعته داشتی و حسابی خوابیدی و بعد از بیدار شدنت ما هم کم کم آماده برگشتن به خونه شدیم ...


اطرافمون پر بود از درختهای زالزالک که کم و بیش رسیده یودن و تا 2 هفته دیگه کاملاً میرسیدن ...
موقع رفتن یه مشت از اون رسیده هاش چیدم و بهت دادم ...
خیلی خوشت اومده بود و باعث شد تا بگی "سادادَت" ...
وقتی به خونهه رسیدیم بدون معطلی بردمت حموم تا شن های روی سرت رو بگیرم ...
و با یه حموم جانانه این گردشمون هم به پایان رسید ...









... یه گردش شهریوری ...
